شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون (س)

دختــری موی سرش آتش گرفت

سوخت و خاکسترش آتش گرفت

خواست تاخاموش سازد خویش را

دست و پای لاغرش آتش گرفت

یک کبوتر در قفــس پر می گشود

نا گهان بال و پرش آتش گرفت

در میان سنگ و چوب خیــمه ها

یک نفر در بسترش آتش گرفت

دید پیغمبر که ظهر کربــلا

حوض و آب کوثرش آتش گرفت

پیر مردی تشنه زیر آفتاب

بین مهـر مادرش آتــش گرفـت

چشـــــم بر بندید اینــجا دومین

عصمت حق معجرش آتش گرفت