مدح حضرت رقیه (ص)
امشب کرم رقیه را می بینم
خیرقدم رقیه رامی بینم
این حرف تمام عاشقان است حسین
پس کی حرم رقیه را می بینم
امشب کرم رقیه را می بینم
خیرقدم رقیه رامی بینم
این حرف تمام عاشقان است حسین
پس کی حرم رقیه را می بینم
لبيك يا حسين(ع)
در رتبه ي غیرتش کسی نشناسیم
شاگرد جنابِ حضرت عباسیم
هشدار!!!! به مرقدش اهانت نکنید
ما به بی بی سه ساله مان حساسیم
*****
دوباره فتنه از پور خُثَیمه
دوباره دست نامرد اُمیّه
خدا جانم تو بستان گر بیفتد
خَشی بر گنبد و صحن رقیه
*****
گر گفته ي مغرضان مسلم گردد
ویرانه دوباره محفل غم گردد
باید که لباس زن بپوشیم همه
یک خشت اگر از حرمش کم گردد
*****
ترسم دوباره شیعه به غم مبتلا شود
قبر رقیه ، مثل بقیع ، سامرا شود
بی غیرتیست چشم ببندیم و منتظر
معجر دوباره از سر بی بی جدا شود
*****
دیگر مپندارید شیعه ناتوان است
در دستهاتان تازیانه ، خیزران است
قبر رقیه یا که زینب یا سکینه
اینجا دگر ناموس شیعه در میان است
زانو بغل گرفت ؛ که بابا بیاورد
یک سر شبیه حضرت یحیا بیاورد
یک دسته گل ،بنفشه برایش خریده بود
چیزی نداشت غیر همین تا بیاورد
خود را کشید و دست به دیوار سعی کرد
خود را شبیه حضرت زهرا بیاورد
می گفت: با روپوش طبق آمده پدر
تا معجری برای سر ما بیاورد
دستش عصا نداشت بجز دست عمه اش
دستش عصا گرفت موسی بیاورد
خیلی نگاه کرد؛ نشد که به ذهن خویش
تصویر سالم سر او را بیاورد
می خواست تا قنوت بگیرد برای سر
اما نشد که دست به بالا بیاورد
از روی دست عمه خودش را زمین زد و
مجنون عشق گشت که لیلا بیاورد
عمه چگونه چشم کبود و سیاه من
چشمان یار را به تماشا بیاورد؟
مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم
حال بپر ، بال بپر ، دارم؟......ندارم
بی اطلاعم اینکه این مردم چه کردند ....
.....با معجرم ، اما خبر دارم ندارم
گفتند: می آید پدر،....یعنی می آید؟
اصلا مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!
عمه کمک کن آن توانی را که با آن
این پرده را از طشت بردارم ندارم
سر را گرفت و با خودش هی فکر میکرد
یعنی دوباره من پدر دارم ؟.... ندارم
هر چند زخمی ام ولی از زخمهایت
زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم
با دیدن تو دردها از یاد من رفت
پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم
مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم
حال بپر ، بال بپر ، دارم؟......ندارم
بی اطلاعم اینکه این مردم چه کردند ....
.....با معجرم ، اما خبر دارم ندارم
گفتند: می آید پدر،....یعنی می آید؟
اصلا مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!
عمه کمک کن آن توانی را که با آن
این پرده را از طشت بردارم ندارم
سر را گرفت و با خودش هی فکر میکرد
یعنی دوباره من پدر دارم ؟.... ندارم
هر چند زخمی ام ولی از زخمهایت
زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم
با دیدن تو دردها از یاد من رفت
پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم
زانو بغل گرفت ؛ که بابا بیاورد
یک سر شبیه حضرت یحیا بیاورد
یک دسته گل ،بنفشه برایش خریده بود
چیزی نداشت غیر همین تا بیاورد
خود را کشید و دست به دیوار سعی کرد
خود را شبیه حضرت زهرا بیاورد
می گفت: با روپوش طبق آمده پدر
تا معجری برای سر ما بیاورد
دستش عصا نداشت بجز دست عمه اش
دستش عصا گرفت موسی بیاورد
خیلی نگاه کرد؛ نشد که به ذهن خویش
تصویر سالم سر او را بیاورد
می خواست تا قنوت بگیرد برای سر
اما نشد که دست به بالا بیاورد
از روی دست عمه خودش را زمین زد و
مجنون عشق گشت که لیلا بیاورد
عمه چگونه چشم کبود و سیاه من
چشمان یار را به تماشا بیاورد؟
گُلِ سر نیست ولی موی سرم هست هنوز
تـن مـن آب شــد امـا اثـرم هـســـت هـنــوز
جای سیلی ز روی گونه من پاک نشد!
رد شلاق بـه روی کمرم هسـت هنـوز
می تـوانـم بــه خــدا بــا تـو بـیـایـم بـابـا
جان زهرا کمی از بال و پرم هست هنوز
گفتم ای دختر شامی برو و طعنه نزن
سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز
منکه از حـرمـلـه و زجر نخواهـم ترـسید
دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز
گـفـت کـه می زنـمـت اسـم پـدر را بـبـری
گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز
هـمـه دم نـاز کشـید و بـه دلم تـسـکـیـن داد
جای شکر است که عمه به برم هست هنوز
بـا زمین خوردن من دیده خود می بـنـدد
شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز
خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟
همـه خـاطـره هـا در نـظـرم هـسـت هـنوز
غـصـــه مـعـجر مـن را نـخـوری بـابـا جـان
پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز
نازدانه ي سيدالشهدا(ع)
داغ بابا به شانه ي کودک
بحث دنباله دار فدک
شب نخوابی ز درد و کتک
دست سنگین و صورتی کوچک
از رقیه بپرس یعنی چه
در دل شعله وای وای یتیم
خنده کردن به گریه های یتیم
بستن آبله به پای بتیم
زیر شلاق ها صدای یتیم
از رقیه بپرس یعنی چه
محترم بودن و حقیر شدن
پیش چشم همه اسیر شدن
اول زندگیت سیر شدن
زود تر از همیشه پیر شدن
از رقیه بپرس یعنی چه
پیکری پشت کاروان افتد
تازه خوابیده ناگهان افتد
گیسویی دست این و آن افتد
خارجی زاده بر زبان افتد
از رقیه بپرس یعنی چه
سنگ از دست رهگذر خوردن
جای نان غصه ی پدر خوردن
تازیانه ز پشت سر خوردن
یک نفر پا ز صد نفر خوردن
از رقیه بپرس یعنی چه
حنجر خشک و زخم سر نیزه
چشم حیران به سوی هر نیزه
رفته درخاک تا کمر نیزه
رأس خورشید و ماه بر نیزه
از رقیه بپرس یعنی چه
خسته ماندن غریب در صحرا
بی کس و غم نصیب در صحرا
عطر جان بخش سیب در صحرا
ذکر امن یجیب در صحرا
از رقیه بپرس یعنی چه
پای در سلسله هراس شتاب
سینه ي بی قرار و حالِ خراب
غصه ي زینب و نوای رباب
قاری تشنه لب کنار شراب
از رقیه بپرس یعنی چه
(شاعرش را نميشناسم
پایم حریف خار مغیلان نمیشود
دست شکسته یار گریبان نمیشود
گیسو نمانده تا که پریشان کنم ترا
آری ، سر رقیه پریشان نمیشود
دستی که می شناسم از این قوم بی حیا
راضی به جز شکستن دندان نمیشود
گفتم شبیه روی تو خاکسترین شوم
دیدم که جز به آتش دامان نمیشود
تا مغز استخوان تن من سیه شده
دردی ست در رقیه که درمان نمیشود
شاعر: محمد سهرابي
سه سال طفل تو بودن هزار سال گذشت
تکامل دل زار من از کمال گذشت
محال بود که آن خارها مرا نکشند
ولی به شوق تو جان من از محال گذشت
پس از تو آب نخوردم به اصغر تو قسم
لبم به خاطرت از جرعه ی زلال گذشت
لبت به چوب حراج از بها نمی افتد
لبم خرید و پسندید و بی سؤال گذشت
برای رنگ و رفو از حنا و شانه چه سود؟
حریر زلف من از مرز پایمال گذشت
نسیم شام وزید و مرا پریش نکرد
نیافت چون به سرم مو ، به انفعال گذشت
دهان تنگ تو اینقدرها محیط نداشت
جمالت از اثر سنگ، از جلال گذشت
به غارت حرم تو عروسکم گم شد
پس از تو بازی من بین قیل و قال گذشت
گدای قرص مَهَم قرص نان نمی خواهم
دلم به عشق هِلال تو از حلال گذشت
مرا همیشه دم خواب بوسه می دادی
تو وام دار منی، وعده رفت و مال گذشت
چو رنگ صورت خود می پرم به اوج فلک
و بال زخمی من امشب از وبال گذشت
شاعر: محمد سهرابي
با دستمال بال و پرم را گرفته ام
از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی ...
این خارهای موی سرم را گرفته ام
دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد
یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام
مانند من زناقه نیفتاد هیچ کس
اینجا منم فقط کمرم را گرفته ام
خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست
از دست این و آن پدرم را گرفته ام
خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها
این چند موی مختصرم را گرفته ام
آیینه نیست که ببینم جمال خویش
از چشمهای تو خبرم را گرفته ام
تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر
امروز از خودم نظرم را گرفته ام
این شهر را به پای تو ویرانه میکنم
مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام
یا رقیه خاتون (س)
وقتیکه زد با کعب نی بازوی من را
پیچید دور دست خود گیسوی من را
گفتم نمی آیم وَلیکَن او لَگد زد
آزرده کرده دشمنت پهلوی من را
علیرضا خاکساری
قافله رفته بود و من بيهوش
روي شن زارهاي تفتيده
ماه با هر ستاره اي مي گفت:
بي صدا باش!تازه خوابيده
***
قافله رفته بود و در خوابم
عطر شهر مدينه پيچيده
خواب ديدم پدر ز باغ فدك
سيب سرخي براي من چيده
***
قافله رفته بود ومن بي جان
پشت يك بوته خار خشكيده
بر وجودم سياهي صحرا
بذر ترس و هراس پاشيده
***
قافله رفته بود و من تنها
مضطرب،ناتوان ز فريادي
ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست
خواب بودي ز ناقه افتادي
***
قافله رفته بودودلتنگي
قلب من را دوباره رنجانده
باد در گوش ماه ديدم گفت:
طفلكي باز هم كه جامانده!
***
قافله رفته بودو تاول ها
مانعي در دويدنم بودند
خستگي،تشنگي،تب بالا
سد راه رسيدنم بودند
***
قافله رفته بودو مي ديدم
مي رسد يك غريبه ازآن دور
ديدمش-سايه اي هلالي شكل-
چهره اش محو هاله ای از نور
***
ازنفس هاي تندو بي وقفه
وحشت و اضطراب حاكي بود
ديدم او را زني كه تنها بود
چادرش مثل عمه خاكي بود
***
بغض راه گلوي من را بست
گفتمش من يتيم و تنهايم
بغض زن زودتر شكست وگفت:
دخترم،مادر تو زهرايم
هجران بهانه ايست براي وصال ها
بهتر شده ست از بركات تو حال ها
از ياد رفته است جراحات بال ها
با عمه راحت است تمام خيال ها
عمه نگو كه فاطمه ي كربلا بگو
عمه نگو حسين بگو مرتضي بگو
بابا سلام عمه رسيده بلند شو
از احترام قدِّ خميده بلند شو
با گردن بريده بريده بلند شو
عمه اگر شكسته شده قد كمان شده
چون ميهمان مجلس نامحرمان شده
دائم پيِ گذشتن ِ از جان خويش بود
مأمور حفظ جان امامان خويش بود
زينب وليك حيدر ميدان خويش بود
گرم طواف قاري قرآن خويش بود
صد كربلا پس از تو بلا ديده ايم ما
صد فاجعه به شام بلا ديده ايم ما
با آه خويش كرب و بلا را مهار كرد
خيلي براي پرچم اسلام كار كرد
ما را خودش به ناقه ي عريان سوار كرد
بايد به عمه هر دو جهان افتخار كرد
عمه چه عمه اي همه مديون عمه ايم
ما زنده ايم اگر همه ممنون عمه ايم
سخت است فقط بال زدن پر نداشتن
خواهر شدن به شرط برادر نداشتن
حيدر شدن به قيمت لشگر نداشتن
كوچه به كوچه رفتن و معجر نداشتن
كوفه براي او تب و تابي درست كرد
با آستين پاره حجابي درست كرد
يادم نميرود كه به هنگام رفتنت
كردي نوازشم پدرانه به دامنت
آتش گرفت صورتم از بوسه دادنت
هِي بوسه ميزدم به لب و دور گردنت
رفتي و بعد خسته و بي حال ديدمت
رفتي و بعد از آن تهِ گودال ديدمت
بر سينه ات نشست و شكست استخوان تو
با قتل ِ صبر كشته شدي و به جان تو
سوگند به اينكه خواهر قامت كمان تو
زد ناله با نواي حزين اي برادرم
صورت به خاك دادي و اي خاك بر سرم
وقتي كه نيزه در گلويت كرد واي واي
با پاي خويش پشت و رويت كرد واي واي
با خاك گرم رو به رويت كرد واي واي
از پشت پنجه بين مويت كرد واي واي
آن لحظه اي كه دور و بر ِ تو سپاه بود
چشمت درست رو به روي خيمه گاه بود
خيلي دلت شكست علي اكبرت كه رفت
خيلي دلم شكست علي اصغرت كه رفت
نزديك بود عمه بميرد سرت كه رفت
انگشت تو بريده شد انگشترت كه رفت
با سنگ و نيزه بين تو و خيمه سد شدند
ده اسبِ تازه نعل به نعل از تو رد شدند
اي واي از اسير شدن كو به كو شدن
از خجلت و غريب شدن سرخ رو شدن
با مردم محله چنين رو به رو شدن
اين است آخر عاقبت بي عمو شدن
دلواپسي ِ دختر زهرا ز حد گذشت
خيلي به عمه ام سر بازار بد گذشت
پس داده اند پيرهن پاره پاره را
رخت مرا لباس تو را گاهواره را
آورده است عمه سر شيرخواره را
گوشش نكرده است كسي گوشواره را
ما از غم فراق گرفتار تر شديم
وقتي رقيه رفت عزادار تر شديم
در آن سحر ، خرابه هوایش گرفته بود
حتی دل فرشته برایش گرفته بود
با آستین پاره ی پیراهن خودش
جبریل را به زیر کسایش گرفته بود
زورش نمی رسید کسی را صدا کند
از گریه زیاد ، صدایش گرفته بود
از ابتدای شب که خودش را به خواب زد
معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود
حتما نزول می کند آیات تازه ای
با چله ای که بین حرایش گرفته بود
مشغول ذکر نافله اش شد ، ولی کجاست؟
آن چادری که عمه برایش گرفته بود...
دختــری موی سرش آتش گرفت
سوخت و خاکسترش آتش گرفت
خواست تاخاموش سازد خویش را
دست و پای لاغرش آتش گرفت
یک کبوتر در قفــس پر می گشود
نا گهان بال و پرش آتش گرفت
در میان سنگ و چوب خیــمه ها
یک نفر در بسترش آتش گرفت
دید پیغمبر که ظهر کربــلا
حوض و آب کوثرش آتش گرفت
پیر مردی تشنه زیر آفتاب
بین مهـر مادرش آتــش گرفـت
چشـــــم بر بندید اینــجا دومین
عصمت حق معجرش آتش گرفت
ابتا یا حسین ...
من نخواهم نان و آبی جز پدر
من ندارم هیچ خطابی جز پدر
رفته ای با سر درون یک تنور
کس نشد صورت کبابی جز پدر
یاالله