مدح حضرت رقیه (ص)

      امشب کرم رقیه را می بینم

      خیرقدم رقیه رامی بینم

      این حرف تمام عاشقان است حسین

      پس کی حرم رقیه را می بینم

       لبيك يا حسين(ع)

در رتبه ي غیرتش کسی نشناسیم

شاگرد جنابِ حضرت عباسیم

هشدار!!!! به مرقدش اهانت نکنید

ما به بی بی سه ساله مان حساسیم

*****

دوباره فتنه از پور خُثَیمه

دوباره دست نامرد اُمیّه

خدا جانم تو بستان گر بیفتد

خَشی بر گنبد و صحن رقیه

*****

گر گفته ي مغرضان مسلم گردد

ویرانه دوباره محفل غم گردد

باید که لباس زن بپوشیم همه

یک خشت اگر از حرمش کم گردد

*****

ترسم دوباره شیعه به غم مبتلا شود

قبر رقیه ، مثل بقیع ، سامرا شود

بی غیرتیست چشم ببندیم و منتظر

معجر دوباره از سر بی بی جدا شود

*****

دیگر مپندارید شیعه ناتوان است

در دستهاتان تازیانه ، خیزران است

قبر رقیه یا  که  زینب یا سکینه

اینجا دگر ناموس شیعه در میان است

مرثیه حضرت رقیه

زانو بغل گرفت ؛ که بابا بیاورد

یک سر شبیه حضرت یحیا بیاورد

یک دسته گل ،بنفشه برایش خریده بود

چیزی نداشت غیر همین تا بیاورد

خود را کشید و دست به دیوار سعی کرد

خود را شبیه حضرت زهرا بیاورد

می گفت: با روپوش طبق آمده پدر

تا معجری برای سر ما بیاورد

دستش عصا نداشت بجز دست عمه اش

دستش عصا گرفت موسی بیاورد

خیلی نگاه کرد؛ نشد که به ذهن خویش

تصویر سالم سر او را بیاورد

می خواست تا قنوت بگیرد برای سر

اما نشد که دست به بالا بیاورد

از روی دست عمه خودش را زمین زد و

مجنون عشق گشت که لیلا بیاورد

عمه چگونه چشم کبود و سیاه من

چشمان یار را به تماشا بیاورد؟

مرثیه حضرت رقیه

مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم

حال بپر ، بال بپر ، دارم؟......ندارم

بی اطلاعم اینکه این مردم چه کردند ....

.....با معجرم ، اما خبر دارم ندارم

گفتند: می آید پدر،....یعنی می آید؟

اصلا مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!

عمه کمک کن آن توانی را که با آن

این پرده را از طشت بردارم ندارم

سر را گرفت و با خودش هی فکر میکرد

یعنی دوباره من پدر دارم ؟.... ندارم

هر چند زخمی ام ولی از زخمهایت

زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم

با دیدن تو دردها از یاد من رفت

پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم

مرثیه حضرت رقیه

مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم

حال بپر ، بال بپر ، دارم؟......ندارم

بی اطلاعم اینکه این مردم چه کردند ....

.....با معجرم ، اما خبر دارم ندارم

گفتند: می آید پدر،....یعنی می آید؟

اصلا مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!

عمه کمک کن آن توانی را که با آن

این پرده را از طشت بردارم ندارم

سر را گرفت و با خودش هی فکر میکرد

یعنی دوباره من پدر دارم ؟.... ندارم

هر چند زخمی ام ولی از زخمهایت

زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم

با دیدن تو دردها از یاد من رفت

پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم

مرثیه حضرت رقیه

زانو بغل گرفت ؛ که بابا بیاورد

یک سر شبیه حضرت یحیا بیاورد

یک دسته گل ،بنفشه برایش خریده بود

چیزی نداشت غیر همین تا بیاورد

خود را کشید و دست به دیوار سعی کرد

خود را شبیه حضرت زهرا بیاورد

می گفت: با روپوش طبق آمده پدر

تا معجری برای سر ما بیاورد

دستش عصا نداشت بجز دست عمه اش

دستش عصا گرفت موسی بیاورد

خیلی نگاه کرد؛ نشد که به ذهن خویش

تصویر سالم سر او را بیاورد

می خواست تا قنوت بگیرد برای سر

اما نشد که دست به بالا بیاورد

از روی دست عمه خودش را زمین زد و

مجنون عشق گشت که لیلا بیاورد

عمه چگونه چشم کبود و سیاه من

چشمان یار را به تماشا بیاورد؟

مرثيه حضرت رقيه

گُلِ سر نیست ولی موی سرم هست هنوز

تـن مـن آب شــد امـا اثـرم هـســـت هـنــوز

 

جای سیلی ز روی گونه من پاک نشد!

رد شلاق بـه روی کمرم هسـت هنـوز

 

می تـوانـم بــه خــدا بــا تـو بـیـایـم بـابـا

جان زهرا کمی از بال و پرم هست هنوز

 

گفتم ای دختر شامی برو و طعنه نزن

سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

 

منکه از حـرمـلـه و زجر نخواهـم ترـسید

دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

 

گـفـت کـه می زنـمـت اسـم پـدر را بـبـری

گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

 

هـمـه دم نـاز کشـید و بـه دلم تـسـکـیـن داد

جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

 

بـا زمین خوردن من دیده خود می بـنـدد

شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز

 

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟

همـه خـاطـره هـا در نـظـرم هـسـت هـنوز

 

غـصـــه مـعـجر مـن را نـخـوری بـابـا جـان

پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز

 

مرثیه حضرت رقیه

نازدانه ي سيدالشهدا(ع)

داغ بابا به شانه ي کودک

بحث دنباله دار فدک

شب نخوابی ز درد و کتک

دست سنگین و صورتی کوچک

از رقیه بپرس یعنی چه

 

در دل شعله وای وای یتیم

خنده کردن به گریه های یتیم

بستن آبله به پای بتیم

زیر شلاق ها صدای یتیم

از رقیه بپرس یعنی چه

 

محترم بودن و حقیر شدن

پیش چشم همه اسیر شدن

اول زندگیت سیر شدن

زود تر از همیشه پیر شدن

از رقیه بپرس یعنی چه

 

پیکری پشت کاروان افتد

تازه خوابیده ناگهان افتد

گیسویی دست این و آن افتد

خارجی زاده بر زبان افتد

از رقیه بپرس یعنی چه

 

سنگ از دست رهگذر خوردن

جای نان غصه ی پدر خوردن

تازیانه ز پشت سر خوردن

یک نفر پا ز صد نفر خوردن

از رقیه بپرس یعنی چه

 

حنجر خشک و زخم سر نیزه

چشم حیران به سوی هر نیزه

رفته درخاک تا کمر نیزه

رأس خورشید و ماه بر نیزه 

از رقیه بپرس یعنی چه

 

خسته ماندن غریب در صحرا

بی کس و غم نصیب در صحرا

عطر جان بخش سیب در صحرا

ذکر امن یجیب در صحرا

از رقیه بپرس یعنی چه

 

پای در سلسله هراس شتاب

سینه ي بی قرار و حالِ خراب

غصه ي زینب و نوای رباب

قاری تشنه لب کنار شراب

از رقیه بپرس یعنی چه

(شاعرش را نميشناسم

خار مغیلان

پایم حریف خار مغیلان نمیشود

دست شکسته یار گریبان نمیشود

گیسو نمانده تا که پریشان کنم ترا

آری ، سر رقیه پریشان نمیشود

دستی که می شناسم از این قوم بی حیا

راضی به جز شکستن دندان نمیشود

گفتم شبیه روی تو خاکسترین شوم

دیدم که جز به آتش دامان نمیشود

تا مغز استخوان تن من سیه شده

دردی ست در رقیه که درمان نمیشود

شاعر: محمد سهرابي


به غارت حرم تو عروسکم گم شد

سه سال طفل تو بودن هزار سال گذشت

تکامل دل زار من از کمال گذشت

محال بود که آن خارها مرا نکشند

ولی به شوق تو جان من از محال گذشت

پس از تو آب نخوردم به اصغر تو قسم

لبم به خاطرت از جرعه ی زلال گذشت

لبت به چوب حراج از بها نمی افتد

لبم خرید و پسندید و بی سؤال گذشت

برای رنگ و رفو از حنا و شانه چه سود؟

حریر زلف من از مرز پایمال گذشت

نسیم شام وزید و مرا پریش نکرد

نیافت چون به سرم مو ، به انفعال گذشت

دهان تنگ تو اینقدرها محیط نداشت

جمالت از اثر سنگ، از جلال گذشت

به غارت حرم تو عروسکم گم شد

پس از تو بازی من بین قیل و قال گذشت

گدای قرص مَهَم قرص نان نمی خواهم

دلم به عشق هِلال تو از حلال گذشت

مرا همیشه دم خواب بوسه می دادی

تو وام دار منی، وعده رفت و مال گذشت

چو رنگ صورت خود می پرم به اوج فلک

و بال زخمی من امشب از وبال گذشت

شاعر: محمد سهرابي



شهادت حضرت رقیه در روز پنجم صفر سال 61 هجری قمری در شهر شام اتفاق افتاد. دانلود نوحه سینه زنی برای مشاهده متن کامل شعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.   يا ابا عبدالله الحسين حسين فاطمه سلام حسين مصطفي سلام حسين مظلوم علي شهيد کربلا سلام اون که مي گفت تو کربلا خيمه هاتو آتيش زدند نگفت کجا به بچه ها زخم زبون و نيش زدند اون که مي گفت يه دختره آتيش به دامن روديده نگفت تو اون صحرا چرا راه نجف رو پرسيده اون که ميگفت زينب تو رگ بريدت رو بوسيد نگفت ميون نيزه ها فقط سر تو رو مي ديد اون که مي گفت ديده بوده گوش يکي خون مي چکيد نگفت کجا سيلي زدو گوشوارشو گرفت کشيد اون که مي گفت انگشت تو از بدنت جدا شده نگفت که انگشترتو غنيمت کيا شده اون که مي گفت يه زنجيري به گردن علي ديده نگفت کجا با خطبه هاش بساط ظلم رو کوبيده اون که مي گفت بچه هاتو با تازيانه مي زدند نگفت دليلشون چي بود با چه بهونه مي زدند مي خوام بگم که ماجرا ازاونجايي آب مي خوره که ظالم اولي گفت علي بايد کنار بره اون روزي که حسين من مادرتو کتک زدند کينه خيبري رو با قباله فدک زدند اون روزي که آتش کين بر در خونتون نشست برادرت قربوني شد پهلوي مادرت شکست اون روزي که دست علي بسته بود و تو کوچه ها فاطمه شو کتک زدند جلوي چشم بچه ها اون روزي که خونتونو به شعله ها در کشيدند تخم نفاق و کينه رو ميون امت پاشيدند مي خوام بگم بعد تو باز خيل خوارج اومدند اونايي که مادرتو زدند دوباره اومدند دلم دیگه راضي نشد دست خالي پا بکشيم اوني که زينب کشيده يه خوردشم ما بچشيم زينبي که تو ازدواج مي گفت يه شرط خوب دارم هرجا حسين من بره منم بايد باهاش برم زينبي که بعد دو روز اومد پي تو قاصدش حق داره بعد مرگ تو شوهرشم نشناسدش اون که وصيت تو رو همش به جون و دل خريد يه دخترت گم شده بود ميگن تا صبح پي اش دويد ميخوام بگم خواهر تو خيلي مصيبت کشيده بطوريکه همه ميگن قامت زينب خميده زينبي که هرجا مي رفت یا هرکجا پا مي گذاشت جبرئيل هم مي يومد و بالهاشو اونجا مي گذاشت زينبي که اگه يه روز ميخواست پيش بابا بره هاشمي ها جمع مي شدن دخت علي تنها نره زينبي که مي رفت بقيع سر بزنه به مادرش مدينه رو قرق مي کرد ابو فاضل با لشکرش زينبي که اگه يه روز اراده سفر مي کرد حسين شو صدا مي زد عباس شو خبر مي کرد زينبي که اگه يه وقت سوار مرکبي مي شد زانوي عباس علي رکاب زينبي مي شد حالا بايد سفر کنه با بچه هاي بي پناه گاهي مي ره تو علقمه دور ميزنه تا قتلگاه شايد مي خواد براي تو پيراهني پيدا کنه شايد مي خواد داد بزنه عباسشو خبر کنه اگه يه روز نمي ديدت مريض مي شد توی خونه بي تو کجا داره بره مي خواد همينجا بمونه دلش مي خواست جاش بزارن تنها تو اون دشت بلا ولي يهو يه دختري داد مي زنه عمه بیا می خوام بگم دختر تو درد و بلا کم ندیده تو بچه ها هیچ کسی رو مثل رقیه ندیده میگن یه جا خرابه بود خرابه ای تو شهر شام گریه می کرد و هی می گفت عمه بریم پیش بابام آخه می خوام حرف بزنم درد و بلا مو بهش بگم شکایت این مردمو پیش بابا جون ببرم با التماس به خواهرت میگفت بگو بابا بیاد گفتم باید کاری کنی دیگه دلش بابا نخواد سر تو رو تو ظرفی که یه پارچه روش کشیده بود بردن جلوش گذاشتنو رنگ همه پریده بود هی می گفت من نمی خوام عمه گرسنه ام نیست وقتی یه خورده بو کرد فهمید که ماجرا چیست سرو گذاشت رو دامنش ناز غریبونه می کرد با دستاشون گیسوهاتو یکی یکی شونه می کرد می بوسید هی نازت می کرد با دستای ناز و لطیف قصه رنجشو می گفت از اون جماعت کثیف بابا همین که رفتی و اسب تو بی تو باز اومد یهو دیدیم از هر طرف یه عالمه سرباز اومد این بار به جای شمشیرا با نیزه حمله ور شدند وقتی که دور شدند دیدیم خیمه ها شعله ور شدند خیمه ها که آتیش گرفت تو داشتی ما رو می دیدی وقتی منو سیلی زدند تو هم صداشو شنیدی خیمه ها رو سوزوندن و هرکی یه جا فرار می کرد طفلکی عمه مون بابا نمیدونی چیکار می کرد هر بچه ای به یه طرف از ترس دشمن می دوید عمه به دنبال همه بیشتر پی من می دوید یه بار که رفت تو خیمه ها داداش علی رو بیاره فریاد کشید رباب بیا علی دیگه نا نداره یه زنجیری آوردند و بستند به گردن داداش از بچه ها هرکی که بود این زنجیرو بستن به پاش تو کاروان جلو جلو سرها رو نیزه ها می رفت پشت سر داداش علی جلوی بچه ها می رفت اگه می خواست که تند بره بچه ها ناله می زدند طفلکی تا یواش می کرد با تازیانه می زدند یه شب شنیدیم سر تو خولی به خونش می بره فرداش دیدیم سیاه شدی موهات پر از خاکستره بعد شنیدیم یه راهبی سر تو رو اجاره کرد یه تشت زر بود با گلاب هی تو رو شست و گریه کرد بعده یه مدتی سفر بابا به کوفه رسیدیم شهری که از مردمونش زخم زبونا شنیدیم میخوام بگم کوفه کجاست بگم ز کار مردمش عمه می گفت پسر عموت مسلمو اینجا کشتنش عمه می گفت اینا به تو نامه نوشتند که بیا بعد اومدند جلوی تو صف کشیدند تو کربلا عمه می گفت گفته بودند بری بشی امیرشون تو رو که تشنه کشتن و ما هم شدیم اسیرشون تو اون جماعت کثیف هیچکس به فکر ما نبود پامون تاول می زد ولی کسی به فکر ما نبود با شلاقهای چرمیشون گاهی به ما سر میزدند عمه مارو بغل می کرد عمه رو بیشتر می زدند یکی میگفت خارجین یکی می گفت جلو نرین یکی می گفت حقشونه یکی می گفت سنگ بزنین یکی دیدم یه عالمه سنگ درشت تو دامنش می گفت که هر کی بزنه حتما بهشت می برنش یه پیر مرد اومد جلو زل زد تو چشمای داداش گفت هرکی که کافر بشه ظالم می شه اینه سزاش داداش علی گفت پیرمرد بگو بینم مسلمونی آیا رسولو می شناسی از دخترش چی می دونی اگه علی رو می شناسی فاتح خیبر وحنیف حسین ز زهرا و علی منم علی ابن حسین اون پیر مرد گریش گرفت گفت آقا جون ببخشیدم آره علی رو می شناسم باور کنید نفهمیدم گفت که می خوای دعات کنم یه پارچه تمیز بیار ببند زیر این آهنا رو زخم گردنم بذار یکی یه تیکه نون آورد انداخت و گفت مال گداست عمه صدا زد بی حیا این اهل بیت مصطفی ست وقتی که عمه گفت سکوت زنگوله هام صدا نکرد کسی دیگه جیک نمی زد سنگم کسی رها نکرد عمه می گفت ای کوفیا خنده بسه گریه کنید ننگ به دامن شما شما که پیمان شکنید کی بود نوشت خسته شدیم از ستم و ظلم یزید حالا به دور بچه هاش جمع شدید و کف می زنید کی بود نوشت اگه بیای همه می شیم فدای تو تمام هست و بودمون را می ریزیم به پای تو بگم از این شام بلا می خوام بگم مصیبتش عمه رو پیر کرده بابا عمه رو پیر کرده بابا ما رو تو شهر چرخوندنو جماعتم کف می زدند زنها روی پشت بونا با هلهله دست می زدند از خوشحالی دست می زدند گفتند بیاید مسلمونا کافرا از راه رسیدند یهو دیدیم جماعتی به سمت ما می دویدند سر تو رو برداشتنو به دور هم می چرخیدند جلوی چشم بچه ها با هم دیگه می رقصیدند تو کوچه ها بردنمون مردم تماشا بکنند خواستن که هتک حرمتی به آل طه بکنند فحش به علی می دادن و تبریک به هم می گفتند چشمای رزل و پستشون دایم به ما می دوختند وقتی می گفتیم نکنید نگهبانا میومدند دمبالمون می کردنو با شلاقاشون می زدند اینجا پر نامحرمه وگرنه پیراهنمو در می آوردم ببینی کبودیای تنمو بابا جون این خواهرتم مثل خودت دلیرو بود میخوام بگم تو سینه اش انگار دل یه شیرو بود یهو دیدیم فریاد کشید ای برده زادگان پست ای که لیاقت شماست یزید میمون باز مست ای آل بوسفیان مگر نشینیده اید از ثقلین چرا به نیزه می برید راس برادرم حسین ای ننگ و ذلت به شما با چشم ساز فطرتین با گلستان مصطفی با بوستان عترتین فریا کشید بیخبرا چرا باید چنین باشه یک ولد حرامیو امیر مسلمین باشه بابا یه مطلبی می خواد قلبمو از جا بکنه ترسم اینه اگه بگم عمه باهام قهر بکنه بهت می گم یواشکی می خوام گوشاتو وا کنی عمه اگه گفت چی می گه یادت باشه حاشا کنی عمه رو که تو می شناسی با اون حیا و غیرتش چادرشو کشیدنو سیلی زدند تو صورتش حالا که اومدی پیشم حالا که مهمونی شده می گم چرا عمه سرش شکسته و خونی شده نه که فقط فهش دادنو نه که فقط کتک زدند تو مجلس شرابشون به زخممون نمک زدند صبح همگی تو کاخ شاه یه چوب دیدیم دست یزید جلوی چشم بچه ها یه کاری کرد پست پلید عمه دیگه طاقت نداشت روشو به بچه ها کنه سرو به چوب محفلش زد که یزید حیا کنه درد و دلای دخترت دل جماعت رو سوزوند حتی صدای گریه بعضی رو آسمون رسوند رقیه که تو دامش هم صحبت سر تو بود یه جورایی نازت می کرد انگار که مادر تو بود نمی دونتم دختر تو چطور نگاش کرده بودی فقط می گم که با چشات انگار صداش کرده بودی می خوام بگم تو خرابه سکوت غمباری نشست همه دیدن یواش یواش رقیه چشماشو می بست دختر شیرین زبونت دیگه ساکت نشسته بود انگار یه بغض سنگینی راه گلوشو بسته بود بچه ها دورش اومدند درد دلاش تموم شده بلبل اهل بیت ما چرا دیگه آروم شده یکی می گفت این طفلکی از بسکی سختی کشیده حالا دیگه خسته شده چشماشو بسته خوابیده یکی می گفت بچه دیده جواب نیومد از باباش لابد دلش شکسته و خواسته قهر کنه باهاش سکینه گفت خواهر من اصلا به فکر خواب نبود فقط می خواست حرف بزنه منتظر جواب نبود ربابه اومد کنارش نشست و گفت عزیز من بابا داره گوش می کنه غصه نخور تو حرف بزن زینب اومد جلوترو دستی کشید روی سرش گفت عمه جون هیچ بابایی قهر نمی شه با دخترش اگه بابات ساکت شده واسه اینه که گوش می ده چشماتو وا کن گل من عمه به قربونت بره میگفت یه نانجیب می گفت من بلدم چیکار کنم شلاقشو کشید و گفت می خوای اونو بیدار کنم یکی که دید اون بی حیا دستشو پس نمی کشه یواشکی گفت تو گوشش بچه نفس نمی کشه


همه‌ي بچه‌ها فرياد مي‌كشيدند: (عمو، عمو، آب، آب...) فاطمه كنارِ پرده‌ي خيمه‌ي ايستاده بود و بيرون را مي‌نگريست. ما له‌له‌زنان فرياد مي‌كشيديم: (عمو، عمو، آب، آب) فاطمه با دست به ما اشاره كرد كه آرام شويم. گفت كه عمو از اباعبدالله رخصت گرفت و رفت.
با دو مشكِ آب. حالا آرام‌تر، انگار در خودمان، مي‌گفتيم: (عمو، عمو، آب، آب) لختي نگذشته بود، كم از ساعتي شايد، ما هم‌چنان منتظر نشسته بوديم و زيرِ لب ذكر را تكرار مي‌كرديم. ناگاه فاطمه پرده‌ي خيمه را رها كرد و به زمين افتاد. حالا همه تشنه‌گي را فراموش كرده بوديم. ديگر كسي از آب حرفي نمي‌زد. كسي آب نمي‌خواست. فرياد مي‌زديم: (عمو، عمو، عمو، عمو...)
با اين كه رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهواره‌ي خالي را تكان مي‌دهد. گاهي وقت‌ها مثلِ عروسك‌بازيِ ما با خودش حرف هم مي‌زند. انگار واقعا خيال مي‌كند كه عليِ كوچكش توي گهواره خوابيده است. هيچ كسي هم هيچ چيزي به او نمي‌گويد. اگر ما، بچه‌هاي كوچك، مشغولِ عروسك‌بازي بوديم، شايد فاطمه دعوامان مي‌كرد، اما رباب آدم بزرگ است، براي همين كسي به او چيزي نمي‌گويد. (علي كه توي گهواره نيست. من خودم از توي سوراخي پرده‌ي خيمه ديدمش، روي دست‌هاي اباعبدالله خواب خواب بود...)
غروب شده است. تا اباعبدالله بود، هر چند وقت يك‌بار مي‌آمد و براي ما چيزي مي‌گفت و مي‌رفت.
ما هم خجالت مي‌كشيديم و گريه نمي‌كرديم و گوش مي‌كرديم. اما حالا ديگر خيلي وقت است كه نيامده تا براي‌مان چيزي بگويد. حالا فاطمه بچه‌هاي كوچك را يك‌جا جمع كرده است. البته من ديگر بزرگ شده‌ام. براي همين به فاطمه مي‌گويم: (تو هم قرآن بخوان، مثلِ...) نمي‌دانم چرا، اما سرش را بالا مي‌گيرد. به جاي آن كه ما را آرام كند، نگاه مي‌كند به موهاي من و جيغ مي‌زند:
"فَكَيفَ تَتَّقونَ اِن كَفَرتم يَوماً يَجعلُ الوِلدانَ شيبَا... (چه‌سان در امانيد، اگر كافر باشيد در روزي كه كودكان را پير مي‌گرداند؟ مزمل-17)"


خرابه تا نيمه هاي شب ، نه خرابه اي در کنار کاخ يزيد که عزاخانه اي است در سوگ حسين و برادران و فرزندان حسين.
بچه ها با گريه به خواب مي روند و تو مهياي نماز شب ميشوي .اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اي که صداي دختر سه ساله حسين به گريه بلند ميشود . گريه اي نه مثل هميشه !!گريه اي وحشتزده ، گريه اي به سان مارگزيده ، گريه کسي که تازه داغ ديده ، ديگران به سراغش ميروند و در آغوشش ميگيرند و تو گمان ميکني که هم الان آرام ميگيرد و صبر ميکني ...
بچه بغل به بغل و دست به دست ميشود ، اما آرام نه.
پيش از اين هم رقيه هرگز آرام نبوده است ، از خود کربلا تا همين خرابه...لحظه اي نبوده که آرام گرفته باشد  ، لحظه اي نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد ، لحظه اي نبوده که اشکش خشک شده باشد ، لحظه اي نبوده که با زبان کودکانه اش مرثيه پدر را نخوانده باشد ...
انگار که داغ رقيه برخلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است ، به همين دليل در تمام طول راه ،و همه منازل بين راه ، همه ملاحظه او را کرده اند و به دلش راه آمده اند و در آغوشش گرفته اند ، دلداريش داده اند و به تسلايش نشسته اند ، و يا لا اقل پا به پاي او گريسته اند ...
هر بار که گفته است " کجاست پدرم؟!؟ کجاست حمايتگرم ؟!؟ کجاست پناهم؟!!؟" همه با او گريسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند !! هر بار که گفته است :( سکينه جان !! دل و جگرم از تکانهاي شتر آب شد !) دل و جگر همه براي او آب شده است .
هر بار که گفته است : عمه جان از ساربان بپرس که کي به منزل ميرسيم ، همه تلاش کرده اندذ که با نوازش او ، با سخن گفتن با او و با دادن وعده هاي شيرين ، رنج سفر را برايش کم کنند
اما امشب ... انگار ماجرا فرق ميکند
اين گريه با گريه هميشه متفاوت است ، اين گريه گريه اي نيست که به سادگي آرام بگيرد و به زودي پايان پذيرد.
انگار نه خرابه که شهر شام را بر سرش گذاشته است اين دختر سه ساله ...فقط خودش که گريه نميکند ، با مويه هاي کودکانه اش همه را به گريه مي اندازد و ضجه همه را بلند ميکند .
تو هنوز بر سر سجاده اي ، که از سر بريده حسين مي شنوي که : خواهرم دخترم را آرام کن !!
تو ناگهان از سجاده کده ميشوي و به سمت سجاد (ع) مي دوي ، او رقيه را در آغوش گرفته و به سينه چسبانده ، مدام بر سر و روي او بوسه ميزند و تلاش ميکند که با لحن شيرين پدرانه و برادرانه او را آرام کند ، اما موفق نمي شود ...
تو بچه را از آغوشش ميگيري و به سينه مي چسباني و از داغي سوزنده تن کودک وحشت ميکني :( رقيه جان !! دخترم ، نور چشمم ، به من بگو چه شده عزيز دلم ، بگو که در خواب چه ديده اي ، تو را به جان بابا حرف بزن " رقيه بريده بريده مي گويد :
بابا،، سر بابا را ديدم که در طشت بود و يزيد بر لب و دندان او چوب ميزد !! بابا خودش به من گفت که بيا !!
تو با هر زباني که بلدي و با هر شيوه اي که هميشه او را آرام ميکرده اي تلاش   ميکني که آرامش کني و از ياد پدر غافلش گرداني ، اما نمي شود !!! اين بار ديگر نمي شود...
گريه او ، بي تابي او و ضجه هاي او همه کودکان و زنان خرابه نشين را و سجاد را چنان به گريه مي اندازد که خرابه يکپارچه گريه و ضجه ميشود ، و صدا به کاخ يزيد ميرسد ...
يزيد که مي شنود دختر سه ساله حسين به دنبال پدر است ، دستور ميدهد سر پدر را به خرابه بياورند ......
ورود سر بريده امام به خرابه انگار تازه اول مصيبت است !! رقيه خود را به روي سر مي اندازد ، مي نشيند ، بر ميخيزد ، دور سر ميچرخد ، به سر نگاه ميکند ، بر سر و صورت ميکوبد ، خم ميشود ، زانو ميزند ، سر را در آغوش ميگيرد ، مي بويد ، مي بوسد ، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود مي سترد ، اشک ميريزد ، ضجه ميزند ، صيحه ميکشد ، مويه ميکند ، روي مي خراشد ، ... شکوه ميکند ، دلداري ميدهد ، اعتراض ميکند ، تسلي مي طلبد ، و ... خرابه را و جان همه خراباتيان را به آتش ميکشد ...
بابا!!! چه کسي محاسن تو را خونين کرده است؟!!؟
بابا ! چه کسي رگاهاي تو را بريده؟!!؟
بابا!!؟ چه کسي مرا در اين کودکي يتيم کرده است؟!؟
بابا!! چه کسي يتيم را پرستاري کند تا بزرگ شود؟!؟
 بابا؟!؟ اين زنان بي پناه را چه کسي پناه دهد؟!؟
بابا؟؟ اين چشمهاي گريان، اين موهاي پريشان، اين غريبان و بي پناهان را چه کسي دستگيري کند؟!!؟
بابا؟ شب ها وقت خواب چه کسي برايم قرآن بخواند؟ چه کسي با دستهايش موهايم را شانه کند؟!؟ چه کسي با لبهايش اشک هايم را بروبد ؟؟ بابا؟؟!!؟ چه کسي با بوسه هايش غصه هايم را بزدايد؟؟ چه کسي سرم را بر زانويش بگذارد؟ چه کسي دلم را آرام کند؟؟!!؟
کاش مرده بودم بابا ، کاش فداي تو ميشدم، کاش زير خاک ميرفتم، ... بابا؟؟ مگر نگفتند به سفر ميروي ؟ اين چه سفري بود که ميان سر و بدنت فاصله انداخت؟!!؟ اين چه سفري بود که تو را از من گرفت؟!!؟
باباي من؟!!! چه کسي جرات کرد سرت را از تن جدا کند؟ چه کسي جرات کرد دخترت را يتيم کند؟!!؟
تو کجا بودي بابا وقتي ما را بر شترهاي بي جهاز نشاندند؟ تو کجا بودي بابا وقتي به ما سيلي زدند؟ تو کجا بودي وقتي آب هم از ما دريغ کردند؟ تو کجا بودي بابا وقتي برادرم سجاد را به زنجير بستند؟ تو کجا بودي بابا وقتي در بيابان هاي ترسناک شب رهايمان ميکردند؟!!؟ بابا تو کجا بودي وقتي در آفتاب سايه باني را از ما مضايقه ميکردند؟!! بابا تو کجا بودي وقتي مردم به ما مي خنديدند؟ تو کجا بودي بابا وقتي مردم از اسارت ما شادي ميکردند و پيش چشمهاي گريان ما مي رقصيدند؟!!؟ تو کجا بودي بابا وقتي عمه ام زينب سجاد را در سايه شتر خوابانده بود و او را باد مي زد و گريه ميکرد؟!!؟ بابا تو کجا بودي وقتي عمه ام نماز هاي شبش را نشسته ي خواند و دور از چشم ما تا صبح گريه ميکرد؟!!!؟تو کجا بودي بابا وقتي سکينه سرش را بر شانه هاي عمه مي گذاشت و زار زار ميگريست!!؟ تو کجا بودي بابا وقتي از زخمهاي غل و زنجير سجاد خون ميچکيد؟!؟ بابا تو کجا بودي وقتي همه ما فقط تو را صدا مي زديم؟!!!؟
جان من فداي تو باد بابا !! که مظلومترين باباي عالمي
بابا من ميدونم که تو فقط باباي من نيستي ، باباي همه جهاني ، پدر همه عالمي ، امام دنيا و آخرتي، نوه پيامبري، فرزند علي و فاطمه اي، بابا من ميدونم تو پدر سجادي ، و پدر امامان بعد از خودتي ، ميدونم تو برادر عمه ام زينبي
ميدونم تو باباي همه کودکان جهاني و همه عالم نيازمند توست ، اما بابا !! الان من بيش از همه به تو محتاجم ، بيشتر از همه فرزند توام، بابا من دختر توام ، دردانه تو ام،
هيچ کس به اندازه من غربت و يتيمي و نياز به دستهاي تو را حس نمي کند ، همه بدون تو هم ممکن است زندگي کنند ، اما بابا!! من بدون تو ميميرم، من ازهمه عالم به تو محتاجترم، بابا؟!!؟ بي آب هم اگه بتوانم زندگي کنم، بي تو نميتوانم
تو نفس مني بابا ، تو روح و جان مني ، بي روح ، بي نفس ، بي جان ، چه کسي تا حالا زنده مونده؟!!؟ بابا ؟؟!!!؟ بابا؟!!؟ بيا و مرا هم ببر ...

از درد بی حساب سرم را گرفته ام

با دستمال بال و پرم را گرفته ام

از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی ...

این خارهای موی سرم را گرفته ام

دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد

یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام

مانند من زناقه نیفتاد هیچ کس

اینجا منم فقط کمرم را گرفته ام

خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست

از دست این و آن پدرم را گرفته ام

خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها

این چند موی مختصرم را گرفته ام

آیینه نیست که ببینم جمال خویش

از چشمهای تو خبرم را گرفته ام 

تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر

امروز از خودم نظرم را گرفته ام

این شهر را به پای تو ویرانه میکنم

مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام

یا رقیه خاتون (س)

وقتیکه زد با کعب نی بازوی من را

پیچید دور دست خود گیسوی من را

گفتم نمی آیم وَلیکَن او لَگد زد

آزرده کرده دشمنت پهلوی من را

علیرضا خاکساری

مرثیه حضرت رقیه

قافله رفته بود و من بيهوش

روي شن زارهاي تفتيده

ماه با هر ستاره اي مي گفت:

بي صدا باش!تازه خوابيده

***

قافله رفته بود و در خوابم

عطر شهر مدينه پيچيده

خواب ديدم پدر ز باغ فدك

سيب سرخي براي من چيده

***

قافله رفته بود ومن بي جان

پشت يك بوته خار خشكيده

بر وجودم سياهي صحرا

بذر ترس و هراس پاشيده

***

قافله رفته بود و من تنها

مضطرب،ناتوان ز فريادي

ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست

خواب بودي ز ناقه افتادي

***

قافله رفته بودودلتنگي

قلب من را دوباره رنجانده

باد در گوش ماه ديدم گفت:

طفلكي باز هم كه جامانده!

***

قافله رفته بودو تاول ها

مانعي در دويدنم بودند

خستگي،تشنگي،تب بالا

سد راه رسيدنم بودند

***

قافله رفته بودو مي ديدم

مي رسد يك غريبه ازآن دور

ديدمش-سايه اي هلالي شكل-

چهره اش محو هاله ای از نور

***

ازنفس هاي تندو بي وقفه

وحشت و اضطراب حاكي بود

ديدم او را زني كه تنها بود

چادرش مثل عمه خاكي بود

***

بغض راه گلوي من را بست

گفتمش من يتيم و تنهايم

بغض زن زودتر شكست وگفت:

دخترم،مادر تو زهرايم

مرثیه حضرت رقیه

هجران بهانه ايست براي وصال ها

بهتر شده ست از بركات تو حال ها

از ياد رفته است جراحات بال ها

با عمه راحت است تمام خيال ها

عمه نگو كه فاطمه ي كربلا بگو

عمه نگو حسين بگو مرتضي بگو

بابا سلام عمه رسيده بلند شو

از احترام قدِّ خميده بلند شو

با گردن بريده بريده بلند شو

عمه اگر شكسته شده قد كمان شده

چون ميهمان مجلس نامحرمان شده

دائم پيِ گذشتن ِ از جان خويش بود

مأمور حفظ جان امامان خويش بود

زينب وليك حيدر ميدان خويش بود

گرم طواف قاري قرآن خويش بود

صد كربلا پس از تو بلا ديده ايم ما

صد فاجعه به شام بلا ديده ايم ما

با آه خويش كرب و بلا را مهار كرد

خيلي براي پرچم اسلام كار كرد

ما را خودش به ناقه ي عريان سوار كرد

بايد به عمه هر دو جهان افتخار كرد

عمه چه عمه اي همه مديون عمه ايم

ما زنده ايم اگر همه ممنون عمه ايم

سخت است فقط بال زدن پر نداشتن

خواهر شدن به شرط برادر نداشتن

حيدر شدن به قيمت لشگر نداشتن

كوچه به كوچه رفتن و معجر نداشتن

كوفه براي او تب و تابي درست كرد

با آستين پاره حجابي درست كرد

يادم نميرود كه به هنگام رفتنت

كردي نوازشم پدرانه به دامنت

آتش گرفت صورتم از بوسه دادنت

هِي بوسه ميزدم به لب و دور گردنت

رفتي و بعد خسته و بي حال ديدمت

رفتي و بعد از آن تهِ گودال ديدمت

بر سينه ات نشست و شكست استخوان تو

با قتل ِ صبر كشته شدي و به جان تو

سوگند به اينكه خواهر قامت كمان تو

زد ناله با نواي حزين اي برادرم

صورت به خاك دادي و اي خاك بر سرم

وقتي كه نيزه در گلويت كرد واي واي

با پاي خويش پشت و رويت كرد واي واي

با خاك گرم رو به رويت كرد واي واي

از پشت پنجه بين مويت كرد واي واي

آن لحظه اي كه دور و بر ِ تو سپاه بود

چشمت درست رو به روي خيمه گاه بود

خيلي دلت شكست علي اكبرت كه رفت

خيلي دلم شكست علي اصغرت كه رفت

نزديك بود عمه بميرد سرت كه رفت

انگشت تو بريده شد انگشترت كه رفت

با سنگ و نيزه بين تو و خيمه سد شدند

ده اسبِ تازه نعل به نعل از تو رد شدند

اي واي از اسير شدن كو به كو شدن

از خجلت و غريب شدن سرخ رو شدن

با مردم محله چنين رو به رو شدن

اين است آخر عاقبت بي عمو شدن

دلواپسي ِ دختر زهرا ز حد گذشت

خيلي به عمه ام سر بازار بد گذشت

پس داده اند پيرهن پاره پاره را

رخت مرا لباس تو را گاهواره را

آورده است عمه سر شيرخواره را

گوشش نكرده است كسي گوشواره را

ما از غم فراق گرفتار تر شديم

وقتي رقيه رفت عزادار تر شديم

مرثیه حضرت رقیه

در آن سحر ، خرابه هوایش گرفته بود

حتی دل فرشته برایش گرفته بود


با آستین پاره ی پیراهن خودش

جبریل را به زیر کسایش گرفته بود


زورش نمی رسید کسی را صدا کند

از گریه زیاد ، صدایش گرفته بود


از ابتدای شب که خودش را به خواب زد

معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود


حتما نزول می کند آیات تازه ای

با چله ای که بین حرایش گرفته بود


مشغول ذکر نافله اش شد ، ولی کجاست؟

آن چادری که عمه برایش گرفته بود...

مرثیه حضرت رقیه

                                       شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون (س)

دختــری موی سرش آتش گرفت

سوخت و خاکسترش آتش گرفت

خواست تاخاموش سازد خویش را

دست و پای لاغرش آتش گرفت

یک کبوتر در قفــس پر می گشود

نا گهان بال و پرش آتش گرفت

در میان سنگ و چوب خیــمه ها

یک نفر در بسترش آتش گرفت

دید پیغمبر که ظهر کربــلا

حوض و آب کوثرش آتش گرفت

پیر مردی تشنه زیر آفتاب

بین مهـر مادرش آتــش گرفـت

چشـــــم بر بندید اینــجا دومین

عصمت حق معجرش آتش گرفت

مرثیه حضرت رقیه

ابتا یا حسین ...

من نخواهم نان و آبی جز پدر

من ندارم هیچ خطابی جز پدر

رفته ای با سر درون یک تنور

کس نشد صورت کبابی جز پدر

یاالله