پایم حریف خار مغیلان نمیشود
دست شکسته یار گریبان نمیشود
گیسو نمانده تا که پریشان کنم ترا
آری ، سر رقیه پریشان نمیشود
دستی که می شناسم از این قوم بی حیا
راضی به جز شکستن دندان نمیشود
گفتم شبیه روی تو خاکسترین شوم
دیدم که جز به آتش دامان نمیشود
تا مغز استخوان تن من سیه شده
دردی ست در رقیه که درمان نمیشود
شاعر: محمد سهرابي
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 0:50 توسط رضا عباسی تفرشی
|
نوكرارباب و مخلص اهل بيت