خرابه تا نيمه هاي شب ، نه خرابه اي در کنار کاخ يزيد که عزاخانه اي است در سوگ حسين و برادران و فرزندان حسين.
بچه ها با گريه به خواب مي روند و تو مهياي نماز شب ميشوي .اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته اي که صداي دختر سه ساله حسين به گريه بلند ميشود . گريه اي نه مثل هميشه !!گريه اي وحشتزده ، گريه اي به سان مارگزيده ، گريه کسي که تازه داغ ديده ، ديگران به سراغش ميروند و در آغوشش ميگيرند و تو گمان ميکني که هم الان آرام ميگيرد و صبر ميکني ...
بچه بغل به بغل و دست به دست ميشود ، اما آرام نه.
پيش از اين هم رقيه هرگز آرام نبوده است ، از خود کربلا تا همين خرابه...لحظه اي نبوده که آرام گرفته باشد  ، لحظه اي نبوده که بهانه پدر نگرفته باشد ، لحظه اي نبوده که اشکش خشک شده باشد ، لحظه اي نبوده که با زبان کودکانه اش مرثيه پدر را نخوانده باشد ...
انگار که داغ رقيه برخلاف سن و سالش از همه بزرگتر بوده است ، به همين دليل در تمام طول راه ،و همه منازل بين راه ، همه ملاحظه او را کرده اند و به دلش راه آمده اند و در آغوشش گرفته اند ، دلداريش داده اند و به تسلايش نشسته اند ، و يا لا اقل پا به پاي او گريسته اند ...
هر بار که گفته است " کجاست پدرم؟!؟ کجاست حمايتگرم ؟!؟ کجاست پناهم؟!!؟" همه با او گريسته اند و وعده مراجعت پدر از سفر را به او داده اند !! هر بار که گفته است :( سکينه جان !! دل و جگرم از تکانهاي شتر آب شد !) دل و جگر همه براي او آب شده است .
هر بار که گفته است : عمه جان از ساربان بپرس که کي به منزل ميرسيم ، همه تلاش کرده اندذ که با نوازش او ، با سخن گفتن با او و با دادن وعده هاي شيرين ، رنج سفر را برايش کم کنند
اما امشب ... انگار ماجرا فرق ميکند
اين گريه با گريه هميشه متفاوت است ، اين گريه گريه اي نيست که به سادگي آرام بگيرد و به زودي پايان پذيرد.
انگار نه خرابه که شهر شام را بر سرش گذاشته است اين دختر سه ساله ...فقط خودش که گريه نميکند ، با مويه هاي کودکانه اش همه را به گريه مي اندازد و ضجه همه را بلند ميکند .
تو هنوز بر سر سجاده اي ، که از سر بريده حسين مي شنوي که : خواهرم دخترم را آرام کن !!
تو ناگهان از سجاده کده ميشوي و به سمت سجاد (ع) مي دوي ، او رقيه را در آغوش گرفته و به سينه چسبانده ، مدام بر سر و روي او بوسه ميزند و تلاش ميکند که با لحن شيرين پدرانه و برادرانه او را آرام کند ، اما موفق نمي شود ...
تو بچه را از آغوشش ميگيري و به سينه مي چسباني و از داغي سوزنده تن کودک وحشت ميکني :( رقيه جان !! دخترم ، نور چشمم ، به من بگو چه شده عزيز دلم ، بگو که در خواب چه ديده اي ، تو را به جان بابا حرف بزن " رقيه بريده بريده مي گويد :
بابا،، سر بابا را ديدم که در طشت بود و يزيد بر لب و دندان او چوب ميزد !! بابا خودش به من گفت که بيا !!
تو با هر زباني که بلدي و با هر شيوه اي که هميشه او را آرام ميکرده اي تلاش   ميکني که آرامش کني و از ياد پدر غافلش گرداني ، اما نمي شود !!! اين بار ديگر نمي شود...
گريه او ، بي تابي او و ضجه هاي او همه کودکان و زنان خرابه نشين را و سجاد را چنان به گريه مي اندازد که خرابه يکپارچه گريه و ضجه ميشود ، و صدا به کاخ يزيد ميرسد ...
يزيد که مي شنود دختر سه ساله حسين به دنبال پدر است ، دستور ميدهد سر پدر را به خرابه بياورند ......
ورود سر بريده امام به خرابه انگار تازه اول مصيبت است !! رقيه خود را به روي سر مي اندازد ، مي نشيند ، بر ميخيزد ، دور سر ميچرخد ، به سر نگاه ميکند ، بر سر و صورت ميکوبد ، خم ميشود ، زانو ميزند ، سر را در آغوش ميگيرد ، مي بويد ، مي بوسد ، خون سر را با دست و صورت و مژگان خود مي سترد ، اشک ميريزد ، ضجه ميزند ، صيحه ميکشد ، مويه ميکند ، روي مي خراشد ، ... شکوه ميکند ، دلداري ميدهد ، اعتراض ميکند ، تسلي مي طلبد ، و ... خرابه را و جان همه خراباتيان را به آتش ميکشد ...
بابا!!! چه کسي محاسن تو را خونين کرده است؟!!؟
بابا ! چه کسي رگاهاي تو را بريده؟!!؟
بابا!!؟ چه کسي مرا در اين کودکي يتيم کرده است؟!؟
بابا!! چه کسي يتيم را پرستاري کند تا بزرگ شود؟!؟
 بابا؟!؟ اين زنان بي پناه را چه کسي پناه دهد؟!؟
بابا؟؟ اين چشمهاي گريان، اين موهاي پريشان، اين غريبان و بي پناهان را چه کسي دستگيري کند؟!!؟
بابا؟ شب ها وقت خواب چه کسي برايم قرآن بخواند؟ چه کسي با دستهايش موهايم را شانه کند؟!؟ چه کسي با لبهايش اشک هايم را بروبد ؟؟ بابا؟؟!!؟ چه کسي با بوسه هايش غصه هايم را بزدايد؟؟ چه کسي سرم را بر زانويش بگذارد؟ چه کسي دلم را آرام کند؟؟!!؟
کاش مرده بودم بابا ، کاش فداي تو ميشدم، کاش زير خاک ميرفتم، ... بابا؟؟ مگر نگفتند به سفر ميروي ؟ اين چه سفري بود که ميان سر و بدنت فاصله انداخت؟!!؟ اين چه سفري بود که تو را از من گرفت؟!!؟
باباي من؟!!! چه کسي جرات کرد سرت را از تن جدا کند؟ چه کسي جرات کرد دخترت را يتيم کند؟!!؟
تو کجا بودي بابا وقتي ما را بر شترهاي بي جهاز نشاندند؟ تو کجا بودي بابا وقتي به ما سيلي زدند؟ تو کجا بودي وقتي آب هم از ما دريغ کردند؟ تو کجا بودي بابا وقتي برادرم سجاد را به زنجير بستند؟ تو کجا بودي بابا وقتي در بيابان هاي ترسناک شب رهايمان ميکردند؟!!؟ بابا تو کجا بودي وقتي در آفتاب سايه باني را از ما مضايقه ميکردند؟!! بابا تو کجا بودي وقتي مردم به ما مي خنديدند؟ تو کجا بودي بابا وقتي مردم از اسارت ما شادي ميکردند و پيش چشمهاي گريان ما مي رقصيدند؟!!؟ تو کجا بودي بابا وقتي عمه ام زينب سجاد را در سايه شتر خوابانده بود و او را باد مي زد و گريه ميکرد؟!!؟ بابا تو کجا بودي وقتي عمه ام نماز هاي شبش را نشسته ي خواند و دور از چشم ما تا صبح گريه ميکرد؟!!!؟تو کجا بودي بابا وقتي سکينه سرش را بر شانه هاي عمه مي گذاشت و زار زار ميگريست!!؟ تو کجا بودي بابا وقتي از زخمهاي غل و زنجير سجاد خون ميچکيد؟!؟ بابا تو کجا بودي وقتي همه ما فقط تو را صدا مي زديم؟!!!؟
جان من فداي تو باد بابا !! که مظلومترين باباي عالمي
بابا من ميدونم که تو فقط باباي من نيستي ، باباي همه جهاني ، پدر همه عالمي ، امام دنيا و آخرتي، نوه پيامبري، فرزند علي و فاطمه اي، بابا من ميدونم تو پدر سجادي ، و پدر امامان بعد از خودتي ، ميدونم تو برادر عمه ام زينبي
ميدونم تو باباي همه کودکان جهاني و همه عالم نيازمند توست ، اما بابا !! الان من بيش از همه به تو محتاجم ، بيشتر از همه فرزند توام، بابا من دختر توام ، دردانه تو ام،
هيچ کس به اندازه من غربت و يتيمي و نياز به دستهاي تو را حس نمي کند ، همه بدون تو هم ممکن است زندگي کنند ، اما بابا!! من بدون تو ميميرم، من ازهمه عالم به تو محتاجترم، بابا؟!!؟ بي آب هم اگه بتوانم زندگي کنم، بي تو نميتوانم
تو نفس مني بابا ، تو روح و جان مني ، بي روح ، بي نفس ، بي جان ، چه کسي تا حالا زنده مونده؟!!؟ بابا ؟؟!!!؟ بابا؟!!؟ بيا و مرا هم ببر ...